تبليغاتX
قــــــــــــیلـوله خــــــــــــــــانه

قــــــــــــیلـوله خــــــــــــــــانه

نگاهی دوباره به ...

 این كه ما تا سپیده سخن از گل های بنفشه بگوییم
 شب های رفته را بیاد بیآوریم
آرام و با پچ پچ برای یك دیگر از طعم كهن مرگ بگوییم
همه ی هفته در خانه را ببندیم
 برای یك دیگر اعتراف كنیم
 كه در جوانی كسی را دوست داشته ایم
كه اكنون سوار بر درشكه ای مندرس
در برف مانده است
 نه
 باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشكه ی مانده در برف را
باید فراموش كنیم
هفته ها راه است تا به درشكه ی مانده در برف برسیم
 ماه ها راه است تا به گلهای بنفشه برسیم
گلهای بنفشه را در شبهای رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده ی عمر را
 در میان كشتزاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می شوم
 كه تك و تنها
 در میان كشتزاران می دوم
و در آستانه ی زمستان
 سخن از گرما می گویم
من چندان هم
برای نشستن در كنار گلهای بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته ها از آن روزی گذشته است
كه درشكه ی مندرس در برف مانده بود
 مسافران
كه از آن راه آمده اند
 می گویند
 برف آب شده است
 هفته ها است
 در آن خانه ای كه صحبت از مرگ می گفتیم
 آن خانه
 در زیر آوار گلهای اقاقیا
 گم شده است
مرا می بخشید
كه باز هم
 سخن از
 گلهای بنفشه گفتم
گاهی تكرار روزهای
 گذشته
 برای من تسلی است
مرا می بخشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 11:17  توسط نیلو  | 

نمی گویم ..

که وقتی که دید که با موهای فرفری و  عینک بزرگت و  کتاب که لوله کرده بودی توی دست و سرت پایین  و غرق در افکار خودت  اینقدر مطمئن  گام بر می داری و می پیچی توی دالانی از  این هزار تو چه خوشحال شد.

که فکر میکرد مگر چند وقت است که ندیده امش .
که مانده بود خودت بودی یا نه . این قدر آرام و..
که تا به خودش آمده  ایستاده بود پشت سرت .و کیف کوله ات بود که گفت  فقط تو می توانی باشی.و در جوابش صدایت کرده بود.
هیچ چیز نمی گویم.

که این چیزها گفتنی نیست.

نمی گویم..

که  در این هزار تو که بند از پا گشوده بود که سبکبال و رها پیش رود و بیابد، انچه نمی دانست چیست و فقط  می دانست  که نیست ،گاههاییست که نمی داند  کجاست.گاههاییست که  هراسان می شود.

که نمی تواند دیگری و دیگران  را در هراسانی خود سهیم کند.باید مینوتور را ببابد نه برای کشتن ،که  جواب سوالهای زیادی باشد  برایش.

که کاش کمی از ارامش ظاهری ات را در باطنش داشت.




پ.ن:

در داستان تزه آمده است كه پوزئيدون - خداوندگار دريا - گاوي را از دريا بر مي آرد عظيم الجثه و به منلاس پادشاه كرت مي سپارد . پاسيفائه ، زن منلاس ، به گاو در مي آيد ، پوزئيدون به خشم مي آيد و پاسيفائه كودكي مي زايد با تن انسان و سر گاو كه مينوتور نام مي گيرد ! منلاس براي حفظ آبرو ، دالاني هزار تو مي سازد و مينوتور را در ان جاي مي دهد . هر 9 سال هفت پسر و هفت دختر جوان به هزار تو در مي شوند تا خوراك مينوتور شوند . تا اينكه تزه و آريان - معشوق تزه و دختر منلاس - براي اين كار داوطلب مي شوند و آريان نخي را تزه مي دهد كه تزه با آن وارد هزارتو مي شود ،مينوتور را مي كشد و با راهنمايي نخ به بيرون راه مي يابد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:6  توسط نیلو  | 

كار مي كنم.

همين امروز هشت ماه از شروع کارم تو این شرکت می گذره.

هشت ماه!! باورم نمی شه.زود گذشت!زودتر از اونی که بشه فکرش رو کرد.
این بازه ی زمانی پر بود از اتفاقای ریز ریزی که میشد راجع بشون مفصل نوشت.ولی اینقدر درگیر بودم که حتی فرصت نشد سری به وبلاگم بزنم چه برسه به اینکه اپدیتش کنم.درگیری اما بیشتر از اینکه درگیری با کار باشه ،با این بود که توی وضعیت جدید حل بشم و  سازگار بشم با این نوع روزمرگی .

دلم تنگه برای خیلی از کارایی که نصفه نیمه مونده، از  موقعه کار کردن روی پایان نامه و بعدشم هم که با شروع کار وقت نکردم اصلن پی شون رو بگیرم
دلم تنگه برای همه دوستایی که خیلی وقته حتی فرصت نکردم سراغی بگیرم ازشون...
امیدوارم بتونم یه تعادلی توی زندگیم ایجاد کنم.


+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:45  توسط نیلو  | 

حالم از هیچ چیز به هم نمی خورد.
از تکرار خسته نشده ام.
تو شورش را در نیاورده ای.
رفتارت خسته کننده نیست.
 با این وجود نمان
برو.
خوب حالا می توانی باز هم اگر دلت خاست از همه شان یک منفی فاکتور بگیری

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 13:58  توسط نیلو  | 

سر کارم

خسته نیستم. دارم سنگم را هل می دهم ببرم بالای کوه تا بعد ساعت ۵.۵ که شد نوک کوه وایسم ُژست سیزیف بگیرمُ دستهام را بگیرم بالای چشمام و چشمام را تنگ کنم و این ور و اون ورو ببینم بعد سنگه رو هل بدم پایین.

بعد یه نگاه بیندازم سمت تو -مثلن دوربین- که مثلن دارم می بینمت- که نمی بینم-.بعد پشتم را کنم و دستهام را بگذارم تو جیبم و راه بیفتم بیام پایین .

همین جا باش فردام میام -با سنگم-.

انقد میام تا بالاخره می فهمم

می فهمم این ساکت نشستن و نظاره کردن چه فایده داره!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 15:52  توسط نیلو  | 

عادت نکنم.

این را با خودت تکرار کن.



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 15:36  توسط نیلو  | 

نزدیک نشو آقا

شما کلاه خودت را بچسب

من روسری ام را شل بسته ام که

باد بیاید و هر چه باداباد ! ماه در آید و

عریان تر از همیشه

زیر براده های سنگ و صدف و ستاره بخوابم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 1:41  توسط نیلو  | 

مثل بقیه لباس پوشیده بود و پشت خط وایساده بود .بند کفشاش رو محکم کرد و صدای سوت رو که شنید شروع کرد به دویدن.

دو ماراتن بود.

دونده نبود اما خب شرکت برای همه که آزاد بود.حداقل می تونست خودش رو امتحان کنه.

 دور اول رو تموم کرد،به نظرش خیلی سخت و طولانی بود.

گرفت نشست.سرش رو بالا گرفت و گفت می شه داستانت رو همین جا تموم کنی .

گفتم که یعنی چی!!هنوز یه دورم نشده!گفتم من دیگه داستان کوتاه نمی نویسم. گفتم بلند شو اول شدنت مهم نیست،رسیدنت مهمه.حداقل یه کم تلاش کن.

گفت صدای من رو شنیدی! نمی خوام ادامه بدم .یه پایان واسش بذار چه اهمیتی داره.

راستشو بخوای اصلا فکرشو نمی کردم.واسه همین چیزی به ذهنم نمی رسید.

یه دوست می گفت بهتره بشینی و بذاری داستان خودش کم کم پیش بره .این شد نتیجه ش.

خب فکر کردم که این یه پست رو حذف کنم.اما  گفتم بذارم همین جا باشه  که یادم بمونه تا چیزی مناسب نوشتن پیدا نکردم،دست به بلاگ نشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 23:22  توسط نیلو  | 

می گوید چطوری ؟خوبی! از دست من ناراحتی؟

می گویم ناراحت نیستم،می گویم خوبم ،می گویم خدا..

من هستم که چشم هام را گرفته ام  وتوی آینه جا خوش کرده ام!یادم هست که تصویرم در آینه قبلا مجبور به تبعیت از من بود.اما حالا تمرد می کند.ناچار برای اینکه به روی خودم نیاورم همه چیز عادی نیست من هم دستهام را روی چشم هام می گذارم .اینطوری بهتر است می فهمی!چه همه چیز عادی باشد یا همه سرجای خودشان باشند چه نباشند توفیری نمی کند.من چیزی نخواهم دید.

فکر خوبیست .چشمهات را باز نکن.

چون اگر باز کردی و دیدی تصویری نیست می بینی همیشه خوب نیست تصاویر متحرک باشند.مجبوری بروی تا گمان کنی همه چیز معمول است.

تا فراموش کنی که باید تصویری شبیه خودت داشته باشی  که نداری..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 1:46  توسط نیلو 

-منظورش ردیف طولانی خانه هایی بود که با یکدیگر مو نمی زنند . زویی گفت این خانه ها "قشنگ" هستند. گفت خیلی قشنگ است که آدم بیاید خانه و بعد متوجه شود خانه را عوضی گرفته است. عوضی با دیگران شام بخورد ، در تخت خواب عوضی بخوابد ، و صبح با این فکر که آن آدم ها خانواده خودش هستند همه را ببوسد و خداحافظی کند .گفت اینطوری هرکس را ببینی فکر میکنی زنت یا مادرت یا پدرت است ، و مردم همیشه هرجا که میروند همدیگر را بغل میکنند و این "خیلی قشنگ " است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 23:14  توسط نیلو  |